خرید بک لینک
پاییز را از خیلی وقت ها پیش می شناسم

پاییز همان فصل خاطره هاست

پاییز همان فصل دلتنگی هاست

پاییز امسال اما بوی دلتنگی نمی داد

بوی مرگ می داد

یعنی من میمیرم ؟

برچسب: نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 4:20

عاشق که بشی حالت حال دل مجنونه دست خود آدم نیست فکرت همه جا اونه عاشق که بشی مستِ بوی نم بارونی چشماتو که می بندی تو خاطره هاتونی عشقه که دلیل اشکاته عشقه که همیشه همراته شاید نمیدونی اما عشق مرهم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 4:20

این شعله را شعله ور نمی کند چند روزه فکرش مثل خوره افتاده به جونم! تا حالا شده مثل بچه های دوم دبیرستان، مثل اولای نوجوونی و مثل روز اول سن بلوغ تو زمانی که نباید داغ باشی یه بار دیگه سرتاپای وجودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 4:20

بغض می کنم

دهانم خشک است پایین نمی رود

قهوه می خورم ، بیدار می مانم

آه می کشم و چشمانم را می بندم

سرم را بالا نگه می دارم و صاف می ایستم

روزی چند بار

نفسم بالا نمی آید ، روزی چند بار

می شکنم در خودم روزی چند بار

روزی چند بار مرور می کنم همه را

تو را

خودم را

تو را

خودم را

تو را

خودم را

برچسب: نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 4:20

مرا آباد کردی مرا از نو ساختی شخم زدی آب دادی ، رشد کردم ، سبز شدم ، میوه دادم وحالا فکر کن مرا باتبر از نیمه زده اند فکر کن نیستم اما دیگر راهی نیست با من باش در خیالت در رویاهایت ، و این بار التماس می کنم می خواهم شاد باشی به یاد خنده های از ته دلم ، به یاد تمام لحظه های ناب بودن به یاد حس پادشاهی ام با تو ، به یاد تمام نیروهایی که از تو گرفتم به یاد خوش بودنت که میدانستم ، به یاد همه ی برنامه ریزی های روزانه به یاد همه ی تکه کلام هایمان ، به یاد واژه هایی که ساختیم به یاد صبحانه ها ، نهار ها ، شام ها به یاد همه ی کمک هایمان به زندگی ، به زیستن و خوب بودن قسمت میدهم فقط به شادی هایمان ، به خوبی ها فکر کن و خوب باش و انرژی بگیر از بودن های قبل تحلیل نرو زندگی کن ، شاد و آزاد ، برقص ، بخوان ، خوب باش و محبت کن و بخشنده باش مثل همیشه بی من و بامن + نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 10:9 توسط هیراد | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 0:35

از مشاوره

از راهنمایی

دلداری

دلسوزی

استرس

و دلهره های زندگی همه خسته ام

میخواهم آرام باشم و فقط به خودم فکر کنم برای اولین بار

برای اولین بار

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:54 توسط هیراد |

برچسب: نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 0:35

بوی عطر تو اینبار اتفاقی نیست مرا تا کجا خواهد برد تا پرتاب حواسم آن سوی تراس منرل همسایه تا یاد باران در زمین های روبرو تا کجا ؟ مرا کشان کشان تا لحظه های بی تو آورده است گوشه ی دیگر را بو می کشم امشب دستم به هوای لمس عطر تو رفته است و بی تاب ترم کرده است عطر تورا چه کسی اشتباهی می زند به گلویش یا به تارو پود لباس هایش چه کسی عطر تو را اشتباها به روی سطح رگ مچ دست هایش ، گردنش و شانه اش می پاشد باید تا الان فهمیده باشد ، که به او نمی آید برای بودن همین کافی بود ، هستی حالا بیشتر از همیشه خیالت راحت ، آنقدر هستی که نگاهم گره خورده به بودنت هایت نمیشنوم ، نمی شنوم حتی وقتی مرا چندین بار صدا می ادامه مطلب

برچسب: عطر,اینبار,اتفاقی,نیست, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:23

گاهی آنقدر دلتنگمی که خیالم راحت می شود ، .

گاهی آنقدر دلتنگمی که غمگین می شوم

گاهی آنقدر دلتنگمی که می ترسم ، می ریزم ، از خودم دلگیر می شوم

گاهی از دلتنگیت سر ذوق آمده ام ، به خودم بالیده ام .......

دلتنگی من اما معنا نمی شود

من دلتنگ که می شوم سگ می شوم

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی ۱۳۹۵ساعت 8:18 توسط مهدی |

برچسب: دلتنگی, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:23

حالا که می دانم خیلی دوری ، می ترسم حتی دیگر من از جوراب می ترسم می ترسم از همه چیز، از تو از خودم از همه ی اون چند ساعت در آسمان از همه ی اون آدم هایی که کنارت رد می شوند ، حتی بی آزار دلم از تو قرصه ، خیلی وقته قرصه من از تقدیر می ترسم من از تقدیر می ترسم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۵ساعت 9:24 توسط مهدی | ادامه مطلب

برچسب: تقدیر, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:23

با من چه کار کرده ای و نیمی از لذت من با تو همان دانستن مواردی هست که میدانی هر چیزی را همان جای خودش انجام دهی مثلا میدانی مرا چگونه خواب کنی میدانی با کدام کلمه بیدارم کنی میدانی کدامین ترانه را باید بخوانی میتوانی مرا سخت درگیر رویا کنی و حتی گاهی تشخیص میدهی از من دور شوی تا من فقط نگاه کنم موی رگ های ابی پشت پاهایت میدانی باید لیوان چای مرا چه اندازه بریزی کدام دستت پیشانی مرا لمس می کند که من تو را فرشته میخوانم پاهایت چگونه حرف استخوان های پای مرا میخواند که اینگونه جفت می شوند ماهیچه های پشت شانه هایم دلتنگ سر انگشتان تو می شوند خیلی از روزها خیلی از شب ها همه ی اینها نیمی از لذت بودن ادامه مطلب

برچسب: کار,کرده, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:23

می ترسم مست شوم یادم برود ترک کرده ام تو را

مست که می شوم یادم می رود سیگار را ترک کرده ام

اما تو که عادت نبوده ای را چگونه ترک کرده ام .......

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 8:49 توسط مهدی |

برچسب: چگونه,ترک,کرده, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:23

سر درد های تو که تمام می شود تازه عمق استخوان های من از درد ، می سوزد

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 8:54 توسط مهدی |

برچسب: درد, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:23

تو .................. بوی عطر آشنا ، یاد طعم بهار نارنج ، زنجبیل ،.... عطر یاس کوچه ها ، عکس های یادگاری ، بی حواس ، دست جمعی ، ..... خنده های از ته دل ، خنده های زورکی ، جام های بی هوا ، جاده های بی هدف ، .... کو چه باغ های قصرالدشت ، پرسه های مخفیانه ، نیمه شب ، بوی بارون ، بوی خاک ، ... لذت تماس پوستم با استخوان های تنت ، ...... پشت بام های محل کار ، دیوارهای وقت فرار ، .... عشق ، عادت ، زندگی ، ...... مغزهایی پر ز خون ، مثل قلب ، پر ز نور ، نور باران وقت تنگ سخت در آغوش بودنهایمان ، ...... عطر های گرم و شیرین ، بوی خوب و خالص و ناب خدا ، دامان تو ...... دست های پر زخواهش ، بلند ، انگشت هایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:23

صداي ترمزي گوش خراش صبرم كه به تاق رسيده بود رو محكم به كف آسفالت داغ چسبوند،در عقب ماشين رو باز كردم چون نزديكتر بود، خودمو هل دادم تو ماشين.چشمم تو آينه وسطي ماشين صورت اخموي راننده را مي ديد كه نوك سبيلش زرد شده بود و حدودا 45 سالي داشت. - آقا كجا تشريف مي بريد؟ - جناب اگه لطف كنيد و يه خورده سريعتر برين من سرالماسي پياده مي شم.پنجاه متري نرسيده به الماسي دستم رو بردم توي جيبم،همون جا بود كه متوجه شدم خاك برسرم شده،از اخلاق راننده بر مي اومد كه نعشمو رو همون آسفالت داغ بي كفن رها كنه! تو همين فكرا بودم كه اين جمله راننده موي بدنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:05

صدای زنگ تلفن سکوت خانه رو شکست، پروین مثل تیری که ا زچله کمون رها شده به طرف تلفن رفت،اصلا فکرشم نمی کرد که تلفن 2 بار بیشتر زنگ نخورد!تو فکر این بود که یعنی مهین بوده!اگه مهین بود که قطع نمی کرد،شایدم کسی اومده بالای سرش که محبور شده قطع کنه! اومد روی مبل راحتی نشست و کنترل تلویزیون رو از روی میز تلفن ور داشت و (VOA) رو گرفت، نمی تونست آروم بگیره از پنجره اطاق به ساختمونای اطراف نگاه کرد،چشمش پایین آپارتمان پاترول میهن را دید که درست زیر واحدشون پارک شده بود، قلبش تندتر زد،سعی می کرد خودشو آروم کنه،پنجره رو بست و اومد در یخچال رو باز کرد.لیوان آب خنکی ادامه مطلب

برچسب: بیست و چهارمین نمایشگاه قرآن,بیست و چهار ساعت لعنتی,بیست و چهارمین نمایشگاه مبلمان,بیست و چهارمین حرف یونانی,بیست و چهار,بیست و چهارده,بیست و چهار هفتگی بارداری,بیست و چهارمین المپیاد شیمی,بیست و چهارمین سمینار جبر ایران,بیست و چهارمین سمینار جبر, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:05

صفحه بندی